تبليغاتX
همینجوری های من

گاهی که با من حرف نمی‌زنی، فکر می‌کنم دوستِ خوبی نیستم. وقتایی که صدات بغض داره و من بی‌دست و پا می‌شم و انگار هیچ‌کاری نیست که از دستِ من بر بیاد. احساس می کنم که دوستی بلد نیستم؟ اصلا از کجا معلوم که از اول‌ش هم بلد بودم؟ پیش خودم فکر می‌کنم حتما اونقدر هستم که بتونی با من حرف بزنی و خالی بشی از دردی که این همه داره گلوت رو فشار می‌ده ...
گم کردم حرفایی که باید بهت بگم و میگفتم ، گم کردم سوالایی رو که باید به وقتش می پرسیدم و بپرسم و نپرسیدم و تو توی دل‌ می‌گی اینم که نمی‌دونه اصلا باید از من چی بپرسه تا من بگم، و منم سوال نمی‌کنم ، هی لای دست و پات نمی‌پیچم فقط از پشتِ پنجره‌ات رد می‌شم تا اگر خواستی پرده رو کنار بزنی و اشاره کنی و بگی بیا ، منم دلم برات تنگ شده ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 18:59  توسط مهران  | 

در مورد آن دختری که برادران غیور اسپری فلفل توی چشمش پاشیدند و وقتی سرش را به سنگ‌های پیاده‌روی پارک لاله می‌کوبید گفتند "چشمت کور؛ می خواستی پررو بازی درنیاوری" چیزی نمی‌نویسم.

در مورد آن پسری که سر خیابان کارگر گریه می‌کرد و می‌گفت دو تا تیر توی کمر برادرش زده‌اند هم چیزی نمی‌نویسم.

خشم و نفرتی که در چشم برادران بسیجی موج می‌زد هم که به بیان نمی‌آید...

این هلی‌کوپتری که دم به دقیقه از روی سر ما رد می‌شود و هراس در دل‌ها می‌اندازد هم که اصولا نوشتن ندارد.

آن پسرک چفیه به‌گردن و اسلحه به‌دستی که وقتی گفتم خانه‌مان خیابان فاطمی است؛ ناسزا گفت را هم سعی می‌کنم ببخشم...

فقط یک حرف توی دلم مانده که حتما باید بنویسم: من اگر به جای آن سرهنگ دوم اداره آگاهی پنجاه ساله‌ای بودم که سر خیابان دکتر قریب، باتوم به دست کاشته بودندش؛ مثل او از شرم عرق نمی‌ریختم، خودم را می‌کشتم!

برگرفته از : باران در دهان نیمه باز

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 19:26  توسط مهران  | 

هر چه میگذرد عشق‏ات چو بوی کهربایی تن‏ات به دست باد روزگار سپرده می‏شود، وانچه پس از تو می‏تواند باقی بماند ، طعم گس لبهایت است...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 18:37  توسط مهران  | 

دلتنگم
دلتنگ ِ خودم، که به تو سپرده بودمش .
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 18:33  توسط مهران  | 

جالبه توی تب و تاب روزهای انتخابات می بینیم اونایی که به مچ‌شون روبان سبز بستن، به آنتن ماشین‌شون هم. یا اونایی که ماشین‌شون رو با پوستر‌های تبلیغاتی میر‌حسین، کادو پیچ کردن. یا اونایی که اصلا هیچی‌ سبز ندارن، شالی، مانتویی، روبان‌ی، پوستری و .. اما از کنار هم که می‌گذرن، از توی ماشین‌‌ براشون دست تکون می‌دن و با انگشتِ اشاره و وسط در حالی که انگشتای دیگه رو جمع کردن توی مشت‌شون یه هفتِ خوشحال نشون می‌دن.... یا توی پیاده روها که از کنارشون رد می‌شن لبخند می‌زنن و با چشم‌هاشون به هم می‌گن که همراه شدیم با هم، تنها نیستیم ... از کنار هم می‌گذرن اما دل‌هاشون رو توی نگاه هم جا می‌ذارن ...

پ.ن. نگارنده رای نخواهد داد.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 16:51  توسط مهران  | 

شکست گذشته را درسی ساز برای آینده، و زان پس فراموش‏اش کرده و تنها به آینده نگر. آن‏گاه تو در حال زندگی خواهی کرد با کوله‏باری از تجربه، رو به افق‏هایی که قدم‏های تو را به انتظار نشسته‏اند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 19:22  توسط مهران  | 

همه‏، تکه‏های سست به هم چسبیده‏ از اندامی هستیم که پیشتر به دست روزگار خرد شده. از این روست که تلنگر ترانه‏ای، حرفی، بویی، نگاهی دوباره ما را از هم می‏پاشد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 18:55  توسط مهران  | 

دانی که چنگ و عود چه تقرير می‌کنند
پنهان خوريد باده که تعزير می‌کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند
عيب جوان و سرزنش پير می‌کنند
جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز
باطل در اين خيال که اکسير می‌کنند
گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد
مشکل حکايتيست که تقرير می‌کنند
ما از برون در شده مغرور صد فريب
تا خود درون پرده چه تدبير می‌کنند
تشويش وقت پير مغان می‌دهند باز
اين سالکان نگر که چه با پير می‌کنند
صد ملک دل به نيم نظر می‌توان خريد
خوبان در اين معامله تقصير می‌کنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدير می‌کنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاين کارخانه‌ايست که تغيير می‌کنند
می خور که شيخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نيک بنگری همه تزوير می‌کنند
حافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 19:8  توسط مهران  | 

باران بهانه بود
كه تو
زير چتر من
تا انتهای كوچه بيايی
و دوستی
مثل گلی
شكوفه كند
بر لبانمان
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:2  توسط مهران  | 

درشکه ای می خواهم سیاه
که یاد تو را با خود ببرد
یا نه
نه
یاد تو باشد مرا با خود ببرد .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 14:2  توسط مهران  |