گاهی که با من حرف نمیزنی، فکر میکنم دوستِ خوبی نیستم. وقتایی که صدات بغض داره و من بیدست و پا میشم و انگار هیچکاری نیست که از دستِ من بر بیاد. احساس می کنم که دوستی بلد نیستم؟ اصلا از کجا معلوم که از اولش هم بلد بودم؟ پیش خودم فکر میکنم حتما اونقدر هستم که بتونی با من حرف بزنی و خالی بشی از دردی که این همه داره گلوت رو فشار میده ...
گم کردم حرفایی که باید بهت بگم و میگفتم ، گم کردم سوالایی رو که باید به وقتش می پرسیدم و بپرسم و نپرسیدم و تو توی دل میگی اینم که نمیدونه اصلا باید از من چی بپرسه تا من بگم، و منم سوال نمیکنم ، هی لای دست و پات نمیپیچم فقط از پشتِ پنجرهات رد میشم تا اگر خواستی پرده رو کنار بزنی و اشاره کنی و بگی بیا ، منم دلم برات تنگ شده ...
در مورد آن دختری که برادران غیور اسپری فلفل توی چشمش پاشیدند و وقتی سرش را به سنگهای پیادهروی پارک لاله میکوبید گفتند "چشمت کور؛ می خواستی پررو بازی درنیاوری" چیزی نمینویسم.
در مورد آن پسری که سر خیابان کارگر گریه میکرد و میگفت دو تا تیر توی کمر برادرش زدهاند هم چیزی نمینویسم.
خشم و نفرتی که در چشم برادران بسیجی موج میزد هم که به بیان نمیآید...
این هلیکوپتری که دم به دقیقه از روی سر ما رد میشود و هراس در دلها میاندازد هم که اصولا نوشتن ندارد.
آن پسرک چفیه بهگردن و اسلحه بهدستی که وقتی گفتم خانهمان خیابان فاطمی است؛ ناسزا گفت را هم سعی میکنم ببخشم...
فقط یک حرف توی دلم مانده که حتما باید بنویسم: من اگر به جای آن سرهنگ دوم اداره آگاهی پنجاه سالهای بودم که سر خیابان دکتر قریب، باتوم به دست کاشته بودندش؛ مثل او از شرم عرق نمیریختم، خودم را میکشتم!
برگرفته از : باران در دهان نیمه باز
هر چه میگذرد عشقات چو بوی کهربایی تنات به دست باد روزگار سپرده میشود، وانچه پس از تو میتواند باقی بماند ، طعم گس لبهایت است...
جالبه توی تب و تاب روزهای انتخابات می بینیم اونایی که به مچشون روبان سبز بستن، به آنتن ماشینشون هم. یا اونایی که ماشینشون رو با پوسترهای تبلیغاتی میرحسین، کادو پیچ کردن. یا اونایی که اصلا هیچی سبز ندارن، شالی، مانتویی، روبانی، پوستری و .. اما از کنار هم که میگذرن، از توی ماشین براشون دست تکون میدن و با انگشتِ اشاره و وسط در حالی که انگشتای دیگه رو جمع کردن توی مشتشون یه هفتِ خوشحال نشون میدن.... یا توی پیاده روها که از کنارشون رد میشن لبخند میزنن و با چشمهاشون به هم میگن که همراه شدیم با هم، تنها نیستیم ... از کنار هم میگذرن اما دلهاشون رو توی نگاه هم جا میذارن ...
پ.ن. نگارنده رای نخواهد داد.
شکست گذشته را درسی ساز برای آینده، و زان پس فراموشاش کرده و تنها به آینده نگر. آنگاه تو در حال زندگی خواهی کرد با کولهباری از تجربه، رو به افقهایی که قدمهای تو را به انتظار نشستهاند...
همه، تکههای سست به هم چسبیده از اندامی هستیم که پیشتر به دست روزگار خرد شده. از این روست که تلنگر ترانهای، حرفی، بویی، نگاهی دوباره ما را از هم میپاشد.